خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

111

أخلاق الأشراف ( فارسى )

منكوب « 1 » باشد و به داغ حرمان و خذلان « 2 » سوخته . و به براهين قاطعه مبرهن گردانيده‌اند « 3 » كه از زمان آدم صفىّ تا اكنون هر كس كه جماع نداد امير و وزير و پهلوان و لشكر شكن و قتّال « 4 » و مالدار و

--> ( 1 ) . منكوب ، نكبت رسيده ، رنجور ؛ مغلوب ( غياث ) « بوزنه بخنديد و گفت . . . امروز كه زمانه دادهء خود بازستد و چرخ در بخشيدهء خود رجوع روا داشت در زمرهء منكوبان آمده‌ام و از اين نوع تجربت بيافته » ( كليله ، 252 ، مينوى ) . ( 2 ) . حرمان و خذلان ، حرمان ، بىبهرگى ، بىروزى ماندن ؛ نوميدى ( غياث و مصادر زوزنى ) . جمال الدّين اسمعيل در مدح ركن الدين مسعود گويد ( ديوان ، 274 ، وحيد ) : به روزگارِ تو الحقّ عَجَب همى دارم * كه بر اميدِ رهى راه مىزَنَد حرمان . حافظ گويد ( ديوان ، 109 ، قزوينى ) : روا مَدار خُدايا كه در حريم وصال * رقيبْ مَحرَم و حِرمان نصيبِ من باشد . - خذلان ، خوارى ، و در اصل يارى بازداشتن از كسى و مدد نرسانيدن به او ( غياث و مصادر ) . جمال الدّين اسمعيل گويد ( ديوان ، 273 ، وحيد ) : نسيمِ لُطفِ تو بر دوست رايتِ دولت * سُمُومِ قهرِ تو بر خصم آيتِ خِذلان . ( 3 ) . مبرهن گردانيده‌اند ، روشن و آشكار ساخته‌اند . مبرهن ( اسم مفعول از برهنة ) به برهان ثابت و روشن شده ( غياث ) . ناصر خسرو آرد ( جامع الحكمتين ، 307 - 308 ، كربن - معين ) : « . . . و ما كتابى اندر علم حساب تصنيف كرده‌ايم كه نام آن غرايب الحساب و عجايب الحسّاب نهاده‌ايم ، و مر آن را سؤال و جواب ساخته‌ايم ، . . . نخست سؤال و بر عقب آن جواب ، و باز نمودن طريق استخراج آن و برهان بر صحّت آن كه هيچ علمى از علم حساب مبرهن‌تر نيست . » ( 4 ) . قتّال ، صيغهء مبالغه از قاتل ، بسياركش ، بسيار كشنده و قتل كننده ( غياث ) . حافظ گويد ( ديوان ، 48 ، قزوينى ) : مىچكد شير هنوز از لبِ همچون شكرش * گرچه در عشوه‌گرى هر مُژه‌اش قتّالى است